|

یک روز عالی و ایده آل در کتابخانه برای یه پسرک درس خوان پشت کنکوری که موبایلش رو ویبره خودشو می کشه ! ...
- آلو ...آلو ... !! اشکان ! چرا جواب نمی دی ؟
- سلام ؛ تو سالن کتابخونه بودم . شرمنده .!
- عزیز امسال دو رقمی هستی دیگه ها !
- نه بابا کی گفته. قبول بشم دورقمی شدن پیش کش .
- ببین اشکان ! امروز وقت داری ؟ یه سیستم هستش که باید چکاپ بشه ؟
- اره فکر کنم طرفای غروب یکی دو ساعتی بی کار باشم. حالا سیستم کی هست ؟ نونمون تو روغنه دیگه ها !!
- نه بابا رایانه دخترخالمه. ویروسی شده !
- باشه اشکالی نداره ساعت 6 جلوی کتابخونه ام. بیا باهم بریم .
خداحافظ .
اون روز که گذشت؛ از فرداش اشکان چند صد درجه ای عوض شد صبح به بهونه کتابخونه بیرون می زد و تا شب الاف کوچه و خیابون بود. همش تو فکر بود و مثل دیونه ها به یه نقطه خیره می شد. گاهی هم می خندید. چند روز بعد دخترخاله به اشکان زنگ زد و گفت :
- سلام آقای مهرجو !!
- سلام بله بفرمایید ؟
- من سلطانی ام ! فامیل آقا مهرداد ...
- بله ! بله ! خوبین شما شرمنده نشناختم .
- ببخشید مزاحم شدم رایانم بازم خراب شده نمی تونم باهاش کار کنم . می تونم زحمتتون بدم ؟
اشکان با صدای لرزون و با عجله گفت :
- بله البته !
- امروز می تونید بیاید خونه ما ؟
- بله ولی مزاحم نمی شم. کیس رو آماده کنید می یام می برم !
- نه اون جوری خیلی بد می شه؛ من منتظرم.
- سعی می کنم . حتما بیام !!!
پسرک دست و پاشو گم کرده بود و دخترک هم زیر لبی می خندید.
- پس آقای مهرجو امشب منتظرتون هستم . به خانواده تون سلام برسونید. خداحافظ
پسرک چند ساعتی رو تو خیال و توهم سپری کرد. دلش آروم نگرفت از کتابخونه که بیرن زد یه نگاهی به خورشید خانوم انداخت.خورشید خانوم در افق روی فرش زمین نشسته بود و از لابه لای ابرها به پسرک چشمک می زد. مثل اینکه به پسرک می گه دیرت شده زود باش برو! پسرک راهی شد. تو راه فقط با خودش ور می رفت و با کلمه ها بازی می کرد. دل تو دلش نبود.
دم درشون که رسید؛صداشو صاف کرد و در زد. آقای سلطانی آمد دم در؛ مثل اینکه پسرک رو چندین ساله که می شناسه یه اهوال پرسی گرم و صمیمی کرد و به زور پسرک رو به خونه دعوت کرد. این اتفاق چندین بار تکرار شد. دیگه خراب شده رایانه عسل خانوم یه اتفاق تکراری شده بود. بیچاره پدر و مادر عسل خانوم فکر می کردن که رایانه ای که واسه دخترشون خریدن کم کیفیت هست و سرشون کلاه رفته. ... |